close
دانلود آهنگ جدید
جملات
سه شنبه 23 مهر 1398

ADS [A1]
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
کدهای اختصاصی
نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    زنان ریشه های انسانیت اند ؛

     

    اشتباه خواهد بود اگر فکر کنیم

     

    با محدود کردن ریشه ها

     

    شاخه ها بهتر رشد خواهند کرد !

     

    هر قدر ریشه ها محدودتر شود ،

     

    شاخه ها پژمرده تر ، فاسدتر

     

    و رشد نایافته تر خواهند شد ...

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    ﻫﺮﭼﻪ ﺭﻭﺡ ﺷﻤﺎ ﻋﻈﯿﻢ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ

    ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ

    ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﺗﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﯼ

    ﻫﺮﭼﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﯼ

    ﻫﺮﭼﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﺷﻮﯼ ﮐﻤﺘﺮ ﺁﺳﯿﺐ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ

    ﻫﺮﭼﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺁﺳﯿﺐ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯿﺒﺨﺸﯽ

     ﻇﺮﻓﯿﺖ ﺭوحتان افزون باد

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست..

    نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شد...

    آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....

    و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است...

    پس یقین داشته باشيم که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنیم بزرگ نیست...

    این یکی هم حل می شود ...

    میگذرد و تمام میشود...

    غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای. خراب شدن عروسک پنج سالگی غصه بخوریم!

    دوستان ارزشمندم؛

    همه مشکلات،همان اسباب بازي پنج سالگی است...

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    کتاب شهید مطهری رو میخوندم خط به خطش برا خودش داستانی داره که هرکیقد منطقش میتونه

     

     

     

     

    ازش برداشت کنه

    پس بدون شرح متن رو میگذارم خودتون برداشت کنید

     

    بعضی ها خیال میکنند انسان طبعا طالب تنوع است،اصلا تنوع را دوست دارد یعنی اینکه از نوعی به نوع دیگر لذتهایش را عوض کند،محبوب هایش را عوض کند،خود تنوع مطلوب است.

    در صورتی که اینجوری نیست،علت اینکه تنوع مطلوب است این است که هیچ مطلوبی قدرت ندارد مطلوبیت خودش را برای همیشه حفظ کند و جهتش این است که آن مطلوب،مطلوب مجازی بشر است مطلوب واقعی و حقیقی نیست.

    اگر یک شی مطلوب واقعی و حقیقی باشد انسان از او سرد نمیشود و اگر از او سرد نشد طالب تنوع نیست .....

     

     

    متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

     

    کتاب توحید صفحه 59

     

     



    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    یک يوز پلنگ، اگر با هزار کیلومتر سرعت هم بدود ؛ باز نمیتواند ؛ به پرواز درآید.

     ولى ، یک گنجشک کوچک با کمترین سرعت هم پرواز می کند . زیرا براى پرواز نیاز به بال داریم؛ نه قدرت و سرعت!

    بالِ پرواز ما انسانها ، ذهن ماست. موفقیت، هیچ ربطى به هیکل، زیبایى، جنسیت، قدرت، سن و سال، داخلى و خارجى بودن ندارد!

    درصد موفقیت انسانها بستگى به درصد استفاده از قدرت ذهنشان دارد.

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    پدر زحمتکش در دمای 50 درجه سخت مشغول کار کردن بود

    و پسر 26 ساله اش بی توجه غرق در فیسبوک این پست را گذاشت: " بسلامتی همه ی پدرا... مادر از 5 صبح بیدار شده بود و مشغول کار های خانه ولی دخترش ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شد و چند ساعت بعد در فیس بوک پست گذاشت : همه ی هستی ام مادر...

    در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد

    دختر داد زد : هزار بار بهت گفتم بی اجازه نیا تو اتاقم، نمی فهمی؟؟؟ راستی، پست دختر کلی لایک خورد... مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود،

    روی دیوار نصب کرد...

    همسرش گفت: حال برادرت را که بیمار است پرسیده ای...؟

    با عصبانیت گفت: الان حوصله ندارم...

    راستی! روی تابلو نوشته بود:

    "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم..." !

    راستی! هیچ فکر کرده ایم که شعار هایمان در دنیای مجازی، چقدر، به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند؟؟!

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    کلاس اول  دبستان، یزد بودم
    سال ١٣٤٠، وسطای سال
    اومدیم تهران
    یه مدرسه اسمم را نوشتند،
    شهرستانی بودم،
    لهجه غلیظ یزدی و گیج
    از شهری غریب
    ما کتابمان دارا آذر بود
    ولی تهران آب بابا

    معظلی بود برای من،
    هیچی نمی فهمیدم
    البته تو شهر خودمان هم
    همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی میخواندم.
    تو تهران شدم شاگرد تنبل کلاس
    معلم پیر و بیحوصله ای داشتیم
    که شد دشمن قسم خورده من
    هر کس درس نمی خواند میگفت: می خوای بشی فلانی و منظورش من بینوا بودم
    با هزار زحمت رفتم کلاس دوم
    آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان
    همیشه ته کلاس می نشستم و گاهی هم چوبی میخوردم که یادم نرود کی هستم!!

    دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد.......

    کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه مان
    لباسهای قشنگ می پوشید و خلاصه خیلی کار درست بود،
    او را برای کلاس ما گذاشتند،
    من خودم از اول رفتم ته کلاس نشستم. میدانستم جام اونجاست
    Www.smyt5.rozblog.com
    درس داد، مشق گفت که براي فردا بیارین.
    انقدر به دلم نشسته بود که تمیز مشقم را نوشتم
    ولی می دانستم نتیجه تنبل کلاس چیست فرداش که اومد، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش و شروع کرد به امضا کردن مشق ها..
    همگی شاخ در آورده بودیم
    آخه مشقامون را یا خط میزدن یا پاره می کردن ،
    وقتي به من رسید با ناامیدی مشقامو نشون دادم،
    دستام می لرزید
    و قلبم به شدت می زد.
    زیر هر مشقی یه چیزی مینوشت ,
    خدایا برا من چی می نویسه؟
    با خطی زیبا نوشت:
    عالی

    باورم نمی شد
    بعد از سه سال این اولین کلمه ای بود که در تشویق من بیان شده بود
    لبخندی زد و رد شد سرم را روی دفترم گذاشتم و گریه کردم به خودم گفتم هرگز نمی گذارم بفهمد من تنبل کلاسم به خودم قول دادم بهترین باشم...
    آن سال با معدل بیست شاگرد اول شدم و همینطور سال های بعد
    همیشه شاگرد اول بودم وقتی کنکور دادم نفر ششم کنکور در کشور شدم و به دانشگاه تهران رفتم

    یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مرا تغییر داد.

    چرا کلمات مثبت و زیبا را از دیگران دریغ می کنیم؟؟؟؟

    خاطره اي از
    پروفسور عليرضا شاه محمدي
    استاد روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه كنت
    انگلستان

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

    بااحترام،این روبان آبی تقدیم شما
     


    آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
    او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
    آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
    «من آدم تاثیرگذارى هستم.»
    سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
    آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
    یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
    مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
    رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
    رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
    مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
    آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر  14ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
    می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.»سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
    مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
    امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
    تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
    پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: «پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
    من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
    فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
    مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
    و به علاوه، بچه‌هاى کلاس،درس با ارزشى آموختند: «انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. » همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.
    من این روبان آبی را همراه با این روایت به شما تقدیم کردم

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    زندگى همين است،
    اراده ى راسخ تان را در ترك سيگار تحسين مى كنيد
    و بعد يك صبحِ سردِ زمستانى تصميم مى گيريد
    چهار كيلومتر پياده برويد تا يك پاكت سيگار بخريد...

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    به مادرم گفتم اگر بهشت حق توست ، چرا در دستانت نیست و زیر پاهایت قرار دارد ؟
    .
    .
    .
    .
    مادرم گفت : آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم ! 

     

     

     

     



    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    دیالوگ ماندگار فیلم  Once Upon a Time in the West 1968    روزی روزگاری در غرب

     

     

    فرانک (هنری فوندا با صدای احمد رسول زاده ): " چطور میتونی به مردی اعتماد کنی که هم کمربند میزنه و هم بند شلوار میپوشه ؟ این مرد حتی به شلوار خودش هم اطمینان نداره "

     

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    دیالوگ ماندگار فیلم  Cloud Atlas  2012

     

     

    آزادی، ارمغان پر سر و صدای تمدن ماست، اما فقط آنهایی که ازش بی بهره بودن، بیشترین آگاهی رو نسبت به آن داشته اند.

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    دیالوگ های جالب فیلم  Stonehearst Asylum 2014

     

    اول

     

    ما آدما هممون دیوونه ایم فقط بعضیا جرات ابرازشو ندارن

     

    دوم

     

    دکتر نیوگیت به لمب : تو ديوونه اي
    لمب : ما همه ديوونه هستيم، دکتر نيوگيت
    بعضي هامون به اندازه کافي ديوونه نيستيم که قبول کنيم

     

    سوم

     

    ادوارد نیوگیت: چی؟ سعی نداری بیمارهات رو درمان کنی؟
    دکتر لمب: درمان؟ برای چی؟ 
    ادوارد نیوگیت: خب معلومه برای اینکه عقلشون سر جاش بیاد!
    دکتر لمب: و از یک اسب فوق العادده راضی یک مرد بدبخت بسازم!

     

    چهارم

     

     

     

     

     

     

     

    چیزی که میشنوی رو باور نکن و فقط نیمی از چیزی که میبینی رو باور کن

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    دیالوگ ماندگار فیلم Interstellar 2014

     

     

    اول 

     

    پدر کوپبا خانوم هانلی مؤدبانه رفتار کن، مجرده.
    کوپخب، منظورت از این حرف چیه؟
    پدر کوپافزایش جمعیت زمین، سهم خودت رو ادا کن مرد جوون.

     

     دوم

     

     

    کوپر(متیو مک کانهی):"میدونستی بعضی از بهترین دریانوردهای تک نفره ی دنیا اصلاً شنا بلد نیستن؟ میدونن که اگه بیوفتن توو آب ، دیگه تمومه!"

     

     


     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

     

     

    دیالوگ ماندگار و زیبا از فیلم شجاع دل Braveheart 1995

     

     

     

    ویلیام والاس: همه ی آدم ها میمیرن، ولی هر آدمی واقعا زندگی نمیکنه

     

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    دو دیالوگ زیبا از سریال Better Call Saul

     

    اول

     

    نکته اینه که اگه بخوای یه خلافکار بشی باید کارِت رو درست انجام بدی
    - صبر کن... من که آدم بدی نیستم.
    نه، من نگفتم که آدم بدی هستی، گفتم یه خلافکاری.
    - فرقش چیه؟
    من خلافکارهای خوب و پلیس های بد دیدم، کشیش های بد و دزدهای با شرافت هم دیدم. فقط میتونی یا موافق قانون باشی یا مخالفش.

    دوم
    سال گودمن:ماوکیلا مثل بیمه سلامت هستیم
    امیدواریم که ازش استفاده نکنی 
    ولی پسر اصلا به این معنی نیست که نداشته باشی

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

       دیالوگ های ماندگار   SpongeBob SquarePants

     

    اول  


    بابپاتریک چرا انقدر ناراحتی؟


    پاتریکامروز یه بچه رو دیدم داشت سر چهارراه گل میفروخت


    باباز دیدن اون بچه ناراحت شدی؟


    پاتریکنه


    بابپس چی ناراحتت کرده؟


    پاتریکهمین دیگه،از این ناراحتم که فهمیدم دیدن اینجور بچه ها انقدر واسم عادی شده که دیگه ناراحتم نمیکنه

     

    دوم 

     
     اقای خرچنگ (به پاتریک)تو اخراجی پاتریک

    پاتریکاما اقای خرچنگ من برای شما کارنمیکنم که!!!!!
    اقای خرچنگ:خوب از الان استخدامی
    _واقعا
    _ حالا اخراجی

     
     
     
     

    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

                                              

     

     

     

       دیالوگ های ماندگار  (The Wackness (2008              

                       

    دکتر اسکوایرز:

    بعضی وقتها درست اینه که کار اشتباه رو انجام بدی الان یکی از اون وقتهاست

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  
     
     
     

    دقت کردین زن و شوهراوقتی با هم خوبن به هم میگن

    دیونه

    غلط کردی

    بیشور

    خل و چل

    وقتی باهم بد میشن :

    شما خودت فرمودی

    نخیر آقای محترم

    هر طور میلتونه خانم

     

     نیست که دیوونه خونس .....

     

     

     

     

     

    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    گیسوان ِ سر به هوایم را
    بباف
    تنها با سرانگشتان ِ تو
    رام می شوند

     
     
     
     
     
     
     

    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    اون ﺑﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻫﻨﺶ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻧﻤﯿﺎﻡ …!!!
    .
    .
    .

    .

    .

    .

    .
    خـرﻩ !
    ﺧـــــــــﺮ …
    ایشالا ﺍﺯ ﮔﺸﻨﮕﯽ ﺑﻤﯿﺮﻩ

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    آدمی ناتوان ترین موجود جهان است
     
    بویژه در برابر خودش
     
    هیچ کس بهتر از خود انسان نمی تواند خودش را فریب دهد
     
    هر کس نیمی از عمرش را در فریبدادن خود تلف می کند


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    صفحات سایت
    تعداد صفحات : 6
    آمار سایت
    آمار مطالب
    کل مطالب : 349
    کل نظرات : 70
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا : 3

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 111
    باردید دیروز : 283
    گوگل امروز : 1
    گوگل دیروز : 1
    بازدید هفته : 394
    بازدید ماه : 1,627
    بازدید سال : 11,359
    بازدید کلی : 46,473
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    جستجو