close
دانلود آهنگ جدید
شعر
سه شنبه 23 مهر 1398

ADS [A1]
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
کدهای اختصاصی
نویسنده : سید محمد
نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
    حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
    جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند
    حلاج گفت: آنها روزه اند و برخاست.
    غروب، هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
    شاگردان گفتند: استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی.
    حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم، اما دل نشکستیم.


    آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
    آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
    از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
    ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

     



    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    اين شعر به صورت عمودي و افقي يك جور خوانده مي‌شود:

    ←↓                                         
    از چهره، افروخته ،گل را ،مشكن!
      افروخته، رخ مرو، تو ديگر ،به چمن!
           گل را ،تو دگر، مكن خجل ،اي مه من !
              مشكن ،به چمن، اي مه من، قدر سخن !

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    فریاد کشیده هر دو جیبم جانسوز / با دیدن نرخ هندوانه دیروز
    یلدا تو کمی دیر تر امسال بیا / یارانه برای تو ندادند هنوز !

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    من عقابی بودم که نگاه یک مار
    سخت آزارم داد
    بال بگشودم و سمتش رفتم
    از زمینش کندم
    به هوا آوردم
    آخر عمرش بود که فریب چشمش ، سخت جادویم کرد
    در نوک یک قله ، آشیانش دادم که همین دل رحمی ، چه به روزم آورد
    عشق ، جادویم کرد
    زهر خود بر من ریخت
    از نوک قله زمین افتادم
    تازه آمد یادم ، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
    آشیانِ خود را به نگاهی دادم .....

     

     

    http://www.axgig.com/images/70277960783488682222.jpg



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    دیدگاه فامیل دور درباره باز ماندن در

     

    آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟
    فامیل دور: واسه بهار.
    از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.
    وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست
    که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه
    کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.
    در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند.
    خود شما به خاطر اینکه بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش.
    شکسته می‌شه اون در. دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه.
    یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه.
    ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس.
    این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.
    آقای مجری: در ِدلِ آدم چه‌جوری باز می‌شه؟
    فامیل دور: درِ دلِ آدم با دردِ دله که باز می‌ش

     

     

    دوستان اگه غزل حافظ رو که بیت آخر اونو فامیل دور تکرار میکنه بخونید برید ادامه مطلب

     



    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    امشب تمام عاشقان رادست بسر کن/
    یک امشبی با من بمان بامن سحر کن/
    بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را/
    کج کن کلاه ،دستی بزن،مطرب خبر کن/
    گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند/
    رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند/
    تا طاق ابروی بت من تا به تا شد/
    دُردی کشان پیمانه هاشان را شکستند/
    یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر…/
    این خانه لبریز تو شد شیرین بیان حلوای تر…/
    تو میر عشقی عاشقان بسیار داری/
    پیغمبری با جان عاشق کار داری/
    امشب تمام عاشقان رادست بسر کن/
    یک امشبی با من بمان بامن سحر کن/

     

     

     



    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , مفهومی ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    از زندگانیم گله دارد جوانیم
    شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
    دارم هواى صحبت یاران رفته را
    یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم
    پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق
    داده نوید زندگى جاودانیم
    چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
    وز دور مژده ى جرس کاروانیم
    گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا
    من طایر شکسته پر آسمانیم
    گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
    چون میکنند با غم بى همزبانیم
    اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان
    از داغ ماتم تو بهار جوانیم
    گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود
    برخاستى که بر سر آتش نشانیم
    شمعم گریست زار به بالین که شهریار
    من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

     

     

     



    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
    به هر درش که بخوانند، بی‌خبر نرود

    طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی
    ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

    سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی
    که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

    ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار
    چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

    دلا مباش چنين هرزه‌گرد و هرجايی
    که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

    مکن به چشم حقارت، نگاه در من مست
    که آبروی شريعت بدين قدر نرود

    من گدا هوس سروقامتی دارم
    که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

    تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
    وفای عهد من از خاطرت به در نرود

    سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم
    چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

    به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
    چو با شه در پی هر صيد مختصر نرود

    بيار باده و اول به دست حافظ ده
    به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
    اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

    یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
    افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

    یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
    یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

    این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
    من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

    خاموش مکن آتش افروخته ام را
    بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
    اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

    کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
    « آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    آتشی شب در نیستانی فتاد   سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
    شعله تا سرگرم کار خویش شد   هر نی‌ای شمع مزار خویش شد
    نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟   مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
    گفت آتش بی‌سبب نفروختم   دعوی بی‌معنی‌ات را سوختم
    زانکه می‌گفتی نیم با صد نمود   همچنان در بند خود بودی که بود
    مرد را دردی اگر باشد خوش است   درد بی‌دردی علاجش آتش است

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
    هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

    ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
    هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

    با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
    موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

    مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
    هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

    اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
    چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

    عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
    درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

     

     

     



    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    دلت یه سبزه زاره، گلهای آبی داره 
    صبح ها از برگ گلهاش شبنم می باره 
    توی چشات یه رد رنگین کمونی داره 
    یه کلبه بهشته، آسمونی داره 
    لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
    دلم تا ابد پیش تو می مونه 
    لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
    دلم تا ابد پیش تو می مونه 
    بوی تمیز موهات،عطر بهاری داره 
    دستات توی دلم بنفشه می کاره 
    حرفات یه کتابه ،عکسای رنگی داره 
    هر روز یه قصه و یه حرف تازه داره 
    لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
    دلم تا ابد پیش تو می مونه 
    لالا شب پره ،شب تا صبح می خونه 
    دلم تا ابد پیش تو می مونه 
    هر جا که بری تا برگردی به خونه 
    همیشه چشمام منتظر می مونه

     

    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    یه مردی به سن من عاشق بشه
    با موهای جوگندمی روبروت

    چقدر فرق داره نگاهش به عشق
    تو رو میروسنه به هر آرزوت

    با کهنه شراب مست تر میشه شد
    نگاه کن چقدر تجربه است پشت من

    نمیبینی خامی و پوچی ازم
    فقط گل میگیری تو از مشت من

    خودم کمتر از تو نفس میکشم
    که سهم هوامو ببخشم به تو

    تو حرف زیادی داری با خدا
    بگو تا خدامو ببخشم به تو

    ببین هر دفعه توی آغوشمی
    یه راز مگو رو بگو میکنم

    بمیرم دوباره به دنیام بیار
    تو رو از خدا آرزو میکنم

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار
    خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا
    چه دريايي ميان ماست . خوشا ديدار ما در خواب
    چه اميدي به اين ساحل . خوشا فرياد زير اب
    خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
    خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن

    اگر خوابم .اگر بيدار . اگر مستم . اگر هشيار
    مرا ياراي بودن نيست . تو ياري کن . مرا اي يار
    تو اي خاتون خواب من . من تن خسته را در ياب
    مرا هم خانه کن تا صبح . نوازش کن مرا تا خواب
    هميشه خواب تو ديدن . دليل بودن من بود
    چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود

    ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار
    خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا
    نه از دور و نه از نزديک . تو از خواب امدي اي عشق

    خوشا خود سوزي عاشق .مرا اتش زدي اي عشق
    خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
    خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    یک روز،

    بلکه پنجاه سال دیگر
    موهای نوه ات را نوازش می کنی
    در ایوان پاییز
    و به شعرهای شاعری می اندیشی
    که در جوانی ات
    عاشقِ تو بود
    شاعری که اگر زنده بود
    هنوز هم می توانست
    موهای سپیدت را
    به نخستین برف زمستان تشبیه کند
    و در چینِ دور چشمانت
    حروفِ مقدسِ نقر شده بر کتیبه های کهن را بیابد

    یک روز،
    بلکه پنجاه سال دیگر
    ترانه های من از رادیو خواهی شنید
    در برنامه " مروری بر ترانه های کهن " شاید
    و بار دیگر به یاد خواهی آورد
    سطرهایی را
    که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند.
    تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
    و این شعر در آن روز
    تازه ترین شعرم برای تو خواهد بود...///.

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    جنون زلف‌هایت برده از من باز، بازی را
    بیا پایان بده مردانه این گیسو درازی را
    بکش ابرو، بزن چاقو، بده مرهم، خدایی کن
    به شدت دوست دارم این مدل بنده‌نوازی را
    تمام پاره‌خط‌ های تنم را قطع کن با وصل
    براندازیم این قانون خط های موازی را
    فقط تو می‌توانی قاتل یک شهر باشی، بعد
    به یک لبخند برداری کلاه هر چه قاضی را
    بیا با اتحادی مزدوج حل شو در آغوشم
    که از بنیاد برداریم اضلاع ریاضی را
    دهان دائم‌الخمرِ خُمت را بسته‌تر کن باز
    بیا از رو ببر یکجا، زکریاهای رازی را

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    روزه‌دارم من و افطارم از آن لعل لب است
    آری افطار رطب در رمضان مستحب است
    روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
    بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
    زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
    این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
    یارب این نقطه که به بالا بنهاد
    نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
    شحنه اندر عقب است و من از آن می‌ترسم
    که لب لعل تو آلوده به ماءالعنب است
    منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
    شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
    عشق آنست که از روی حقیقت باشد
    هرکه را عشق مجازیست حمال‌الحطب است
    گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
    سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

    "شاطر عباس صبوحی"

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    در شبان غم تنهايي خويش
    عابد چشم سخنگوي توام
    من در اين تاريكي
    من در اين تيره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گيسوي توام
    گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
    گيسوان تو شب بي پايان
    جنگل عطرآلود
    شكن گيسوي تو
    موج درياي خيال
    كاش با زورق انديشه شبي
    از شط گيسوي مواج تو من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
    كاش بر اين شط مواج سياه
    همه ي عمر سفر مي كردم
    من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
    گيسوان تو در انديشه ي من
    گرم رقصي موزون
    كاشكي پنجه ي من
    در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
    چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
    گونه ام بستر رود
    كاشكي همچو حبابي بر آب
    در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
    شب تهي از مهتاب
    شب تهي از اختر
    ابر خاكستري بي باران پوشانده
    آسمان را يكسر
    ابر خاكستري بي باران دلگير است
    و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
    شوق بازآمدن سوي توام هست
    اما
    تلخي سرد كدورت در تو
    پاي پوينده ي راهم بسته
    ابر خاكستري بي باران
    راه بر مرغ نگاهم بسته
    واي ، باران
    باران ؛
    شيشه ي پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
    آسمان سربي رنگ
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    مي پرد مرغ نگاهم تا دور
    واي ، باران
    باران ؛
    پر مرغان نگاهم را شست
    اب رؤياي فراموشيهاست
    خواب را دريابم
    كه در آن دولت خاموشيهاست
    ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
    و ندايي كه به من مي گويد :
    ”گر چه شب تاريك است
    دل قوي دار ، سحر نزديك است “
    دل من در دل شب
    خواب پروانه شدن مي بيند
    مهر صبحدمان داس به دست
    خرمن خواب مرا مي چيند
    آسمانها آبي
    پر مرغان صداقت آبي ست
    ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
    از گريبان تو صبح صادق
    مي گشايد پر و بال
    تو گل سرخ مني
    تو گل ياسمني
    تو چنان شبنم پاك سحري ؟
    نه
    از آن پاكتري
    تو بهاري ؟
    نه
    بهاران از توست
    از تو مي گيرد وام
    هر بهار اينهمه زيبايي را
    هوس باغ و بهارانم نيست
    اي بهين باغ و بهارانم تو
    سبزي چشم تو
    درياي خيال
    پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
    مزرع سبز تمنايم را
    اي تو چشمانت سبز
    در من اين سبزي هذيان از توست
    زندگي از تو و
    مرگم از توست
    سيل سيال نگاه سبزت
    همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
    من به چشمان خيال انگيزت معتادم
    و دراين راه تباه
    عاقبت هستي خود را دادم
    آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
    در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
    مرغ آبي اينجاست
    در خود آن گمشده را دريابم
    ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
    كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
    باز كن پنجره را
    تو اگر بازكني پنجره را
    من نشان خواهم داد
    به تو زيبايي را
    بگذاز از زيور و آراستگي
    من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
    كه در آن شكوت پيراستگي
    چه صفايي دارد
    آري از سادگيش
    چون تراويدن مهتاب به شب
    مهر از آن مي بارد
    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به عروسي عروسكهاي
    كودك خواهر خويش
    كه در آن مجلس جشن
    صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
    صحبت از سادگي و كودكي است
    چهره اي نيست عبوس
    كودك خواهر من
    در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
    كودك خواهر من
    امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
    شوكتي مي بخشد
    كودك خواهر من نام تو را مي داند
    نام تو را مي خواند
    گل قاصد آيا
    با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به سر رود خروشان حيات
    آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
    بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
    باز كن پنجره را
    صبح دميد
    چه شبي بود و چه فرخنده شبي
    آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
    كودك قلب من اين قصه ي شاد
    از لبان تو شنيد :
    ”زندگي رويا نيست
    زندگي زيبايي ست
    مي توان
    بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
    مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
    مي توان
    از ميان فاصله ها را برداشت
    دل من با دل تو
    هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
    قصه ي شيريني ست
    كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
    قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
    باز هم قصه بگو
    تا به آرامش دل
    سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
    گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
    يادگاران تو اند
    رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت
    سوكواران تو اند
    در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
    رفته اي اينك ، اما آيا
    باز برمي گردي ؟
    چه تمناي محالي دارم
    خنده ام مي گيرد
    چه شبي بود و چه روزي افسوس
    با شبان رازي بود
    روزها شوري داشت
    ما پرستوها را
    از سر شاخه به بانگ هي ، هي
    مي پرانديم در آغوش فضا
    ما قناريها را
    از درون قفس سرد رها مي كرديم
    آرزو مي كردم
    دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
    من گمان مي كردم
    دوستي همچون سروي سرسبز
    چارفصلش همه آراستگي ست
    من چه مي دانستم
    هيبت باد زمستاني هست
    من چه مي دانستم
    سبزه مي پژمرد از بي آبي
    سبزه يخ مي زند از سردي دي
    من چه مي دانستم
    دل هر كس دل نيست
    قلبها ز آهن و سنگ
    قلبها بي خبر از عاطفه اند
    از دلم رست گياهي سرسبز
    سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
    برگ بر گردون سود
    اين گياه سرسبز
    اين بر آورده درخت اندوه
    حاصل مهر تو بود
    و چه روياهايي
    كه تبه گشت و گذشت
    و چه پيوند صميميتها
    كه به آساني يك رشته گسست
    چه اميدي ، چه اميد ؟
    چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
    دل من مي سوزد
    كه قناريها را پر بستند
    و كبوترها را
    آه كبوترها را
    و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
    در ميان من و تو فاصله هاست
    گاه مي انديشم
    مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
    تو توانايي بخشش داري
    دستهاي تو توانايي آن را دارد
    كه مرا
    زندگاني بخشد
    چشمهاي تو به من مي بخشد
    شور عشق و مستي
    و تو چون مصرع شعري زيبا
    سطر برجسته اي از زندگي من هستي
    دفتر عمر مرا
    با وجود تو شكوهي ديگر
    رونقي ديگر هست
    مي تواني تو به من
    زندگاني بخشي
    يا بگيري از من
    آنچه را مي بخشي
    من به بي ساماني
    باد را مي مانم
    من به سرگرداني
    ابر را مي مانم
    من به آراستگي خنديدم
    من ژوليده به آراستگي خنديدم
    سنگ طفلي ، اما
    خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
    قصه ي بي سر و ساماني من
    باد با برگ درختان مي گفت
    باد با من مي گفت :
    ” چه تهيدستي مرد “
    ابر باور مي كرد
    من در آيينه رخ خود ديدم
    و به تو حق دادم
    آه مي بينم ، مي بينم
    تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
    من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
    چه اميد عبثي
    من چه دارم كه تو را در خور ؟
    هيچ
    من چه دارم كه سزاوار تو ؟
    هيچ
    تو همه هستي من ، هستي من
    تو همه زندگي من هستي
    تو چه داري ؟
    همه چيز
    تو چه كم داري ؟ هيچ
    بي تو در مي ابم
    چون چناران كهن
    از درون تلخي واريزم را
    كاهش جان من اين شعر من است
    آرزو مي كردم
    كه تو خواننده ي شعرم باشي
    راستي شعر مرا مي خواني ؟
    نه ، دريغا ، هرگز
    باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
    كاشكي شعر مرا مي خواندي
    بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
    بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
    در كوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
    بي تو سرگردانتر
    از نسيم سحرم
    از نسيم سحر سرگردان
    بي سرو سامان
    بي تو - اشكم
    دردم
    آهم
    آشيان برده ز ياد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بي تو خاكستر سردم ، خاموش
    نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
    نه مرا بر لب ، بانگ شادي
    نه خروش
    بي تو ديو وحشت
    هر زمان مي دردم
    بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
    و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
    كاستن
    كاهيدن
    كاهش جانم
    كم
    كم
    چه كسي خواهد ديد
    مردنم را بي تو ؟
    بي تو مردم ، مردم
    گاه مي انديشم
    خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
    آن زمان كه خبر مرگ مرا
    از كسي مي شنوي ، روي تو را
    كاشكي مي ديدم
    شانه بالازدنت را
    بي قيد
    و تكان دادن دستت كه
    مهم نيست زياد
    و تكان دادن سر را كه
    عجيب !‌عاقبت مرد ؟
    افسوس
    كاكش مي ديدم
    من به خود مي گويم:
    ” چه كسي باور كرد
    جنگل جان مرا
    آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
    باد كولي ، اي باد
    تو چه بيرحمانه
    شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
    و جهان را به سموم نفست ويران كردي
    باد كولي تو چرا زوزه كشان
    همچنان اسبي بگسسته عنان
    سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
    آن غباري كه برانگيزاندي
    سخت افزون مي كرد
    تيرگي را در دشت
    و شفق ، اين شفق شنگرفي
    بوي خون داشت ، افق خونين بود
    كولي باد پريشاندل آشفته صفت
    تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
    تو به من مي گفتي :
    ” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
    من سفر مي كردم
    و در آن تنگ غروب
    ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
    دل من پر خون بود
    در من اينك كوهي
    سر برافراشته از ايمان است
    من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
    باز برمي گردم
    و صدا مي زنم :
    ” آي
    باز كن پنجره را
    باز كن پنجره را
    در بگشا
    كه بهاران آمد
    كه شكفته گل سرخ
    به گلستان آمد
    باز كنپنجره را
    كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
    كه قناري مي خواند
    مي خواند آواز سرور
    كه : بهاران آمد
    كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
    سبز برگان درختان همه دنيا را
    نشمرديم هنوز
    من صدا مي زنم :
    ” باز كن پنجره ، باز آمده ام
    من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
    با چه شور و چه شتاب
    در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
    از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
    از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
    بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
    وصبوري مرا
    كوه تحسين مي كرد
    من اگر سوي تو برمي گردم
    دست من خالي نيست
    كاروانهاي محبت با خويش
    ارمغان آوردم
    من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
    باز برخواهم گشت
    تو به من مي خندي
    من صدا مي زنم :
    ” آي با باز كن پنجره را “
    پنجره را مي بندي
    با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
    با تو اكنون چه فراموشيهاست
    چه كسي مي خواهد
    من و تو ما نشويم
    خانه اش ويران باد
    من اگر ما نشويم ، تنهايم
    تو اگر ما نشوي
    خويشتني
    از كجا كه من و تو
    شور يكپارچگي را در شرق
    باز برپا نكنيم
    از كجا كه من و تو
    مشت رسوايان را وا نكنيم
    من اگر برخيزم
    تو اگر برخيزي
    همه برمي خيزند
    من اگر بنشينم
    تو اگر بنشيني
    چه كسي برخيزد ؟
    چه كسي با دشمن بستيزد ؟
    چه كسي
    پنجه در پنجه هر دشمن دون
    آويزد
    دشتها نام تو را مي گويند
    كوهها شعر مرا مي خوانند
    كوه بايد شد و ماند
    رود بايد شد و رفت
    دشت بايد شد و خواند
    در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
    در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
    در من اين شعله ي عصيان نياز
    در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
    حرف را بايد زد
    درد را بايد گفت
    سخن از مهر من و جور تو نيست
    سخن از تو
    متلاشي شدن دوستي است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنايي با شور ؟
    و جدايي با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشي
    يا غرق غرور ؟
    سينه ام آينه اي ست
    با غباري از غم
    تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
    آشيان تهي دست مرا
    مرغ دستان تو پر مي سازند
    آه مگذار ، كه دستان من آن
    اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
    آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
    دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
    من چه مي گويم ، آه
    با تو اكنون چه فراموشيها
    با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
    تو مپندار كه خاموشي من
    هست برهان فرانموشي من
    من اگر برخيزم
    تو اگر برخيزي
    همه برمي خيزن
    "حمید مصدق"

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    روز ماه رمضــــان زلف ميفـــــشان كه فقـــيه

     

    بخورد روزه ي خود را به خيالش كه شب است

     

     

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    در صدایت مستی بی حد و ممتد ریخته

    در نگاهت الکل هشتاد در صد ریخته

    گیسوانت فکر جنگی تازه در سر دارد و

    چشمها طرح شبیخونی مجدد ریخته

    شاعران از موی صاف و لخت کمتر گفته اند

    بسکه مضمون در دل موی مجعد ریخته

    موی از صد دولت آزاد تو بانو سالهاست

    فتنه ها در دامن قشر مقید ریخته

    شیطنتهایت به شیطان هم سرایت کرده است

    در نگاه تو خدا آنچه نباید... ریخته

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    با خنده کاشتی به دل خلق٬ "کاش ها"

    با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها

    هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش

    آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها

    گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!

    معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها

    ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟

    دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!

    از بس به ماه چشم تو پر میکشم٬ شبی

    آخر پلنگ می شوم از این تلاشها!

     

     

     



    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , مفهومی ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

    هر لحظه به دام دگری پابستی

    گفتا شیخا هرآنچه گویی هستم

    اما تو چنان که مینمایی هستی؟

    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    من کیستم که لطف خود ابراز می کنی

    در را نیامده به رویم باز می کنی

    من چوب قهر کردن خود را نمی خورم

    از بس می آوری و مرا ناز می کنی

    اول تویی همیشه که لبخند می زنی

    اول تویی همیشه که آغاز می کنی

    من یک گناه کردۀ گردن شکسته ام

    آیا مرا دوباره سرافراز می کنی؟

    بگذار خوب گریه کنم از خجالتم

    امشب که باز در به رویم باز می کنی

    گفتم پرم شکسته به دردت نمی خورم

    گفتی دلت شکسته و پرواز می کنی

    من آدمم یقین یقین می کنم که باز

    با یک "حسین" در دلم اعجاز می کنی

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

    چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

    یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

    میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

     

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : شعر , عاشقانه ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    مرا چشمی‌ست خون افـشـان ز دست آن کمان ابـرو

    جهان بـس فـتـنـه خواهد دید از آن چشم و از آن ابـرو

    غـلام چشـم آن تـرکـم کـه در خـوابِ خـوشِ مـستـی

    نـگارین گلشنـش روی است و مـُشکیـن سایبان ابـرو

    هـلالـی شـد تـنـم زیـن غـم کـه بـا طـُغـرای ابـرویـش

    کـه بـاشـد مـَـه کـه بـنـمـایـد ز طـاق آسـمـــــان ابـرو

    رقـیـبــان غـافـل و مـا را از آن چـشـم و جبـیـن هر دم

    هـزاران گـونـه پـیـغـام اسـت و حـاجـب در مـیـان ابـرو

    روان گـوشـه گـیـران را جبـیـنـش طـُرفـه گـلـزاریـست

    کـه بـر طـَرفِ سـمـن زارش هـمـی‌گـردد چـمـان ابـرو

    دگـر حـور و پـری را کـس نـگــویـد با چـُنـیـن حـُسنـی

    که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابـرو

    تـو کافـِـردل نـمـی‌بـنـدی نـقـاب زلـف و مـی‌تـرســــم

    کـه مـحـرابـم بـگــــــــــــردانـد خـم آن دلـسـتـان ابـرو

    اگــر چـه مـرغ زیـرک بـود حـافـــظ در هــــــــــواداری

    بـه تـیـر غـمـزه صـیـدش کـرد چشـم آن کـمـــان ابـرو

     

     

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    زاهـد به کـرم، تو را چو ما نـشـناسـد

    بیـگـانه تـــو را چـو آشــنا نـشـناســد

    گـفتی کـه گـنه کـنی به دوزخ برمـت 

     این را به کسی گو که تو را نشناسد

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت

    سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

    فقط نه کوچه باغ ما ... فقط نه اینکه این محل

    احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

    دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

    چه وعده‌ها که میدهی به رغم ناتوانیت

    جواب کن به جز مرا … صدا بزن شبی مرا

    و جای تازه باز کن میان زندگانیت

    بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای

    سپس سر مرا بِبَر به جای مژدگانیت


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

    نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

    خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

    و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

    به یاد چایی شیرین کربلایی ها

    لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

    چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

    درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

    بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

    بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

    غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

    که روسیاهی ما نیز راه حل دارد


    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    نویسنده : سید محمد
    صفحات سایت
    تعداد صفحات : 2
    آمار سایت
    آمار مطالب
    کل مطالب : 349
    کل نظرات : 70
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا : 3

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 214
    باردید دیروز : 283
    گوگل امروز : 1
    گوگل دیروز : 1
    بازدید هفته : 497
    بازدید ماه : 1,730
    بازدید سال : 11,462
    بازدید کلی : 46,576
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    جستجو