close
دانلود آهنگ جدید
طنز
سه شنبه 23 مهر 1398

ADS [A1]
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
کدهای اختصاصی

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست..

    نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شد...

    آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....

    و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است...

    پس یقین داشته باشيم که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنیم بزرگ نیست...

    این یکی هم حل می شود ...

    میگذرد و تمام میشود...

    غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای. خراب شدن عروسک پنج سالگی غصه بخوریم!

    دوستان ارزشمندم؛

    همه مشکلات،همان اسباب بازي پنج سالگی است...

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    روزي ملانصرالدين الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!
    بعد از مدتي خواست او را پايين بياورد ولي الاغ پايين نمي آمد.
    ملا نميدانست الاغ بالا مي رود ولي پايين نمي آيد!!
    پس از مدتي تلاش ملا خسته شد وپايين آمد ولي الاغ روي پشت بام بشدت جفتک مي انداخت و بالا و پايين مي پريد. تا اينکه سقف فروريخت و الاغ جان باخت.
    ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت:
    لعنت بر من که ندانستم اگر خري را به جايگاه رفيعي برسانم
    هم آن جايگاه را خراب مي کند
    و هم خود را هلاک مي نمايد!!!

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : داستان , مفهومی , طنز ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست می‌دهد.
    دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.


    یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد.
    ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.
    شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گی...ر نیفتادی؟!
    شیر دوم پاسخ می‌دهد: «توی یکی از ادارات دولتی». هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!
    «پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
    شیر دوم پاسخ می‌دهد: «اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند.

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    جزای طرف ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﺧﺮ ﺟﻤﺎﻋﺖ!


    ﺩﺭ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭﯼ ﺧﺮﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ
    ﮐﺮﺩﻧﺪ.
    ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﺑﻪ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭ ﻣﯽ
    ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﮔﻞ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﺍ
    ﮐﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﮑﯿﺪﻥ
    ﺷﯿﺮﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﻦ
    ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﺮ ﺍﺳﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺮ ﺭﺍ
    ﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺧﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻻﯼ
    ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ.
    ﺧﺮ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،
    ﻋﺮﻋﺮ ﮐﻨﺎﻥ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﮐﺸﺎﻥ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
    ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﮐﻨﺪﻭﯾﺸﺎﻥ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻉﺭﺑﺪﻩ ﺧﺮ،
    ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺪﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ
    ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ. ﺧﺮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
    ‏« ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺧﺎﻃﯽ ﺷﻤﺎ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ
    ﺑﮑﺸﻢ . ‏»
    ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﻫﺎﯾﺶ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭ
    ﺧﺎﻃﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ . ﺳﺮﺑﺎﺯﻫﺎ ﺯﻧﺒﻮﺭ
    ﺧﺎﻃﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ﻭ ﻃﻔﻠﮑﯽ ﺯﻧﺒﻮﺭ
    ﺷﺮﺡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺟﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ
    ﺧﺮ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻥ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺯ
    ﺭﻭﯼ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﻭ ﻋﻤﺪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ، ﺍﺯ ﺧﺮ ﻋﺬﺭ
    ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
    ‏« ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ‏»
    ﺧﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﺮﻋﺮﺵ ﮔﻮﺵ ﻓﻠﮏ ﺭﺍ
    ﮐﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺧﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻩ
    ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻢ. ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺣﮑﻢ
    ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺭﺍ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
    ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﺎ ﺁﻩ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
    ‏« ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺮ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ
    ﺯﺩﻡ . ﺁﯾﺎ ﺣﮑﻢ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟ ‏» ﻣﻠﮑﻪ
    ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﺎﺳﻒ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
    ‏« ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺣﻖ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ
    ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺮ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻃﺮﻑ ﺷﺪﯼ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ
    ﻭ ﺳﺰﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺮ ﻃﺮﻑ ﺷﻮﺩ، ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ...!!!


    نویسنده : سید محمد
    دسته : داستان , طنز ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
    وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
    زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
    شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری !!!

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : داستان , طنز ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ
    ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ.
    1.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ
    ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ.
    2.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ .
    3.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ !
    ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ
    ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﺑﻪ
    ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ
    ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ
    ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ
    ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ .
    ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ
    ﮔﻔﺖ:
    ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!
    ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ.
    و میخواستﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ
    ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭ شروع هم كرد و اتفاقاً معتاد قابلى هم شد و به فنا رفت و داستان ما را به گند کشید...

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    مردی وارد رستورانی می شود و کاسه ای سوپ سفارش می دهد. پیشخدمت سفارش او را حاضر می کند. مرد از پیش خدمت رستوران می خواهد که سوپ را بچشد.

    پیشخدمت: اماقربان،می توانم به شما اطمینان بدهم که سوپ مزه ی خوبی دارد.

    مرد همچنان اصرار می کند و می گوید:آقا خوشحال می شوم اگر ابتدا سوپ مرا شما بچشید.

    پیشخدمت:اما قربان، من نمی توانم غذاها را بچشم، رئیسم مرا تنبیه می کند.

    مرد:ببین آقا، اگر سوپ مرا نچشی، بدون پرداخت هزینه اش، اینجا را ترک می کنم.

    در این زمان پیشخدمت به اطراف نگاهی می اندازد تا مطمئن گردد که هیچکس او را نمی بیند، سپس نزدیک کاسه ی سوپ می شود تا درخواست مشتری اش را انجام دهد. اما به ناگاه با تعجب از مرد سوال می پرسد:اما قربان، قاشق تان کجاست ؟

    مردپاسخمیدهد: دقیقا سوال من هم همین است.


    این داستان در مجموعه ی «داستان کوتاه انگلیسی» است .برای مطالعه ی این داستان به انگلیسی، به ادامه ی مطلب (دانلود ) مراجعه فرمایید.

     



    نویسنده : سید محمد
    دسته : داستان , طنز ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    استاد سخت­گیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و سؤال را مطرح می‌کند؛

    «شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حال چه کار می‌کنید؟»

    دانشجوی بی‌تجربه فوراً جواب می‌دهد، من پنجره کوپه را پایین می‌کشم تا باد بوزد.

    اکنون پروفسور می‌تواند سؤال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند؛

    حال که شما پنجره کوپه را باز کرده‌اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می‌شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:

    محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟

    تغییر اصطکاک بین چرخ‌ها و ریل؟

    آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می‌شود و اگر جواب مثبت است، به چه اندازه؟

    مطابق انتظار، دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد. همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد

    که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

    پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می‌خواند و طبق معمول سؤال اولی را می‌پرسد؛

    «شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حالا چکار می‌کنید؟»

    این دانشجوی خبره می‌گوید؛ من کتم را در میارم.

    پروفسور اضافه می‌کند که هوا بیش از این­ها گرمه.

    دانشجو می گه: خوب ژاکتم را هم در میارم.

    استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه.

    دانشجو: اصلا ...

    پروفسور گوشزد می‌کند که این کار خوبی نیست.

    دانشجو به آرامی می‌گوید:

    «می­دانید آقای دکتر، این دهمین باری است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می‌کنم و اگر قطار مملو از انسان هم باشد، من آن پنجره­ی لامصب را باز نمی‌کنم.»

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

     

    ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻫﻮﯾﯽ ﺩﻭﯾﺪ

    ﺁﻫﻮ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﺩﻭﯾﺪ ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ :

    ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﯽ

    ﻫﻤﺶ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ

    ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺷﯿﺮﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﻣﯿﺨﺮﻩ!

     

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    آمار سایت
    آمار مطالب
    کل مطالب : 349
    کل نظرات : 70
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا : 3

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 116
    باردید دیروز : 283
    گوگل امروز : 1
    گوگل دیروز : 1
    بازدید هفته : 399
    بازدید ماه : 1,632
    بازدید سال : 11,364
    بازدید کلی : 46,478
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    جستجو