close
دانلود آهنگ جدید
مفهومی
سه شنبه 23 مهر 1398

ADS [A1]
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
کدهای اختصاصی

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    در روز اول سال تحصیلی، خانم تامسون؛ معلم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت‌های اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت كه همه‌ی آن‌ها را به‌یك اندازه دوست دارد و فرقی بین آن‌ها قائل نیست.

    البته او دروغ می‌گفت و چنین‌چیزی امكان نداشت. مخصوصاً این‌كه پسر كوچكی در ردیف جلوی كلاس روی صندلی لَم داده بود به‌نام تدی استوارت كه خانم تامسون چندان دل خوشی از او نداشت. 

    تدی سال قبل نیز دانش‌آموز همین كلاس بود. همیشه‌ لباس‌های كثیف به‌تن داشت، با بچه‌های دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبی بود و خانم تامسون از دست او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم به اوو نمره‌ی قبولی نداد و او را رفوزه كرد.

    امسال كه دوباره تدی در كلاس پنجم حضور می‌یافت، خانم تامسون تصمیم گرفت به پرونده‌ی تحصیلی سال‌های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به‌علت درس‌نخواندن او پی ببرد و بتواند كمكش كند.

    معلم كلاس اول تدی در پرونده‌اش نوشته بود: تدی دانش‌آموز باهوش، شاد و بااستعدادی است. تكالیفش را خیلی خوب انجام می‌دهد و رفتار خوبی دارد، «رضایت كامل».

     

    مابقی در ادامه مطلب


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

     

     

    پدر زحمتکش در دمای 50 درجه سخت مشغول کار کردن بود
    و پسر 26 ساله اش بی توجه غرق در فیسبوک این پست را گذاشت: " بسلامتی همه ی پدرا... مادر از 5 صبح بیدار شده بود و مشغول کار های خانه ولی دخترش ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شد و چند ساعت بعد در فیس بوک پست گذاشت : همه ی هستی ام مادر...
    در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد
    دختر داد زد : هزار بار بهت گفتم بی اجازه نیا تو اتاقم، نمی فهمی؟؟؟ راستی، پست دختر کلی لایک خورد... مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود،
    روی دیوار نصب کرد...
    همسرش گفت: حال برادرت را که بیمار است پرسیده ای...؟
    با عصبانیت گفت: الان حوصله ندارم...
    راستی! روی تابلو نوشته بود:
    "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم..." !
    راستی! هیچ فکر کرده ایم که شعار هایمان در دنیای مجازی، چقدر، به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند؟؟!

     

     

     

     

     

    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست..

    نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شد...

    آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....

    و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است...

    پس یقین داشته باشيم که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنیم بزرگ نیست...

    این یکی هم حل می شود ...

    میگذرد و تمام میشود...

    غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای. خراب شدن عروسک پنج سالگی غصه بخوریم!

    دوستان ارزشمندم؛

    همه مشکلات،همان اسباب بازي پنج سالگی است...

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش، که می توانست به او کمک کند، در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: "پسرعزیزم، من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر در زندان نبودی، مزرعه را برای من شخم می زدی ."

    - دوستدارت، پدر 

    چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:  "پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن, من آنجا اسلحه ها را پنهان کرده ام . "

    ساعت 4 صبح فردا  12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند, و تمام مزرعه را کندند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم."

     

    نتيجه اخلاقي

    : مهم نیست که شما کجای جهان ایستاده اید، اگر شما از صمیم قلب تصمیم به انجام کاری  داشته باشید می توانید آن را انجام دهید. در دنیا هیچ بن بستی وجود ندارد.

     

    "یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت"

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ

    ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ

    ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ

    ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ

    ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ

    ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ

    ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ

    ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ

    ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ

    ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ

    ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ

    ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .

    ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ

    ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ

    ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ

    ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ

    ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ

    ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ

    ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...

    ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ

    ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ

    ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛

    ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛

    ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛

    ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛

    ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑﻩ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ

    ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .

    ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛﺳﻲ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ

    ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ !

    ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮﻭ

    ﮔﺎﻫﻲ ﺑﻤﺎﻥ

    ﮔﺎﻫﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﻦ

    ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺨﻨﺪ

    ﮔﺎﻫﻲ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ

    ﮔﺎﻫﻲ ﺭﻫﺎ ﺷﻮ

    ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺒﺨﺶ

    ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮ

    ﻭ ﮔﺎﻫﻲ ..

    ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    کلاس اول  دبستان، یزد بودم
    سال ١٣٤٠، وسطای سال
    اومدیم تهران
    یه مدرسه اسمم را نوشتند،
    شهرستانی بودم،
    لهجه غلیظ یزدی و گیج
    از شهری غریب
    ما کتابمان دارا آذر بود
    ولی تهران آب بابا

    معظلی بود برای من،
    هیچی نمی فهمیدم
    البته تو شهر خودمان هم
    همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی میخواندم.
    تو تهران شدم شاگرد تنبل کلاس
    معلم پیر و بیحوصله ای داشتیم
    که شد دشمن قسم خورده من
    هر کس درس نمی خواند میگفت: می خوای بشی فلانی و منظورش من بینوا بودم
    با هزار زحمت رفتم کلاس دوم
    آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان
    همیشه ته کلاس می نشستم و گاهی هم چوبی میخوردم که یادم نرود کی هستم!!

    دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد.......

    کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه مان
    لباسهای قشنگ می پوشید و خلاصه خیلی کار درست بود،
    او را برای کلاس ما گذاشتند،
    من خودم از اول رفتم ته کلاس نشستم. میدانستم جام اونجاست
    Www.smyt5.rozblog.com
    درس داد، مشق گفت که براي فردا بیارین.
    انقدر به دلم نشسته بود که تمیز مشقم را نوشتم
    ولی می دانستم نتیجه تنبل کلاس چیست فرداش که اومد، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش و شروع کرد به امضا کردن مشق ها..
    همگی شاخ در آورده بودیم
    آخه مشقامون را یا خط میزدن یا پاره می کردن ،
    وقتي به من رسید با ناامیدی مشقامو نشون دادم،
    دستام می لرزید
    و قلبم به شدت می زد.
    زیر هر مشقی یه چیزی مینوشت ,
    خدایا برا من چی می نویسه؟
    با خطی زیبا نوشت:
    عالی

    باورم نمی شد
    بعد از سه سال این اولین کلمه ای بود که در تشویق من بیان شده بود
    لبخندی زد و رد شد سرم را روی دفترم گذاشتم و گریه کردم به خودم گفتم هرگز نمی گذارم بفهمد من تنبل کلاسم به خودم قول دادم بهترین باشم...
    آن سال با معدل بیست شاگرد اول شدم و همینطور سال های بعد
    همیشه شاگرد اول بودم وقتی کنکور دادم نفر ششم کنکور در کشور شدم و به دانشگاه تهران رفتم

    یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مرا تغییر داد.

    چرا کلمات مثبت و زیبا را از دیگران دریغ می کنیم؟؟؟؟

    خاطره اي از
    پروفسور عليرضا شاه محمدي
    استاد روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه كنت
    انگلستان

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

    بااحترام،این روبان آبی تقدیم شما
     


    آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
    او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
    آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
    «من آدم تاثیرگذارى هستم.»
    سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
    آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
    یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
    مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
    رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
    رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
    مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
    آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر  14ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
    می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.»سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
    مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
    امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
    تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
    پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: «پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
    من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
    فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
    مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
    و به علاوه، بچه‌هاى کلاس،درس با ارزشى آموختند: «انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. » همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.
    من این روبان آبی را همراه با این روایت به شما تقدیم کردم

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
    حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
    جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند
    حلاج گفت: آنها روزه اند و برخاست.
    غروب، هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
    شاگردان گفتند: استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی.
    حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم، اما دل نشکستیم.


    آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
    آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
    از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
    ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     


    یادمه هشت سالم بود
    یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
    ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
    وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
    خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
    من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
    واسه همین تو صف موندم
    ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود
    الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
    خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
    ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن
    از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
    اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است، اما حتی یک‌بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.

    خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است، اما حتی یک‌بار هم نشده که خواسته‌هایش را به تعویق بیاندازد تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند.

    مادرم با فکرِ خوشبختیِ من خوابش نمی‌برد. اما حتی یک‌بار هم نشده که با من در موردِ خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال‌ می‌کند؟

    من با فکرِ رنج و سختیِ مادرم از خواب بیدار می‌شوم. اما حتی یک‌بار هم نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

    ما از نسلِ آدم‌های بلاتکلیف هستیم. از یک‌طرف در خلوتِ خود، دلمان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر، وقتی به هم می‌رسیم، لال‌مانی می‌گیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در موردِ دل‌تنگی‌مان بگوئیم!

    تکلیفمان را با خودمان روشن نمی‌کنیم. یکدیگر را دوست می‌داریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست‌داشتن‌مان را ابراز کنیم. ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم!

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    داستان کشاورز و اسبش


    کشاورزی جوان یک اسب پیر داشت یک روز هنگام برگشتن به خانه چون مراقب نبود داخل چاهی بدون آب افتاد. کشاورز جوان هر چه سعی کرد نتوانست اسب را از چاه در آورد از طرفی دلش هم به حال اسب پیر میسوخت که آن طور درد بکشد پس برای اینکه اسب زجر نکشد فکری به ذهنش رسید با بیلی که در دست داشت خاکهای اطراف چاه را داخل چاه ریخت به این نیت که اسبش زیر خاکها مدفون شود و بمیرد.! اما اسب پیر هر بار که خاک روی بدنش می ریخت با دمش و تکان دادن بدنش خاکها را پایین می ریخت و در عین حال خاکها را روی هم کپه میکرد و چند سانتی متر بالاتر می آمد. این کار همچنان ادامه پیدا کرد .کشاورز جوان خاک میریخت و اسب پیر خاکها را زیر پایش جمع میکردو....
    تا بالاخره ارتفاع خاک به لبه چاه رسید و اسب پیر در حالی که یک کوزه پر از سکه طلا را به دندان گرفته بود از چاه خارج شد و کشاورز جوان تبدیل به مردی ثروتمند شد.
    مشکلات زندگی مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند .
    انسانها نیز دو انتخاب پیش رو دارند :
    اول اینکه اجازه دهند مشکلات آنها را زنده به گور کند!
    دوم آنکه از مشکلات سکویی بسازند برای رسیدن به خوشبختی!

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    روزي ملانصرالدين الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!
    بعد از مدتي خواست او را پايين بياورد ولي الاغ پايين نمي آمد.
    ملا نميدانست الاغ بالا مي رود ولي پايين نمي آيد!!
    پس از مدتي تلاش ملا خسته شد وپايين آمد ولي الاغ روي پشت بام بشدت جفتک مي انداخت و بالا و پايين مي پريد. تا اينکه سقف فروريخت و الاغ جان باخت.
    ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت:
    لعنت بر من که ندانستم اگر خري را به جايگاه رفيعي برسانم
    هم آن جايگاه را خراب مي کند
    و هم خود را هلاک مي نمايد!!!

     


    نویسنده : سید محمد
    دسته : داستان , مفهومی , طنز ,

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست می‌دهد.
    دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.


    یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد.
    ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.
    شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گی...ر نیفتادی؟!
    شیر دوم پاسخ می‌دهد: «توی یکی از ادارات دولتی». هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!
    «پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
    شیر دوم پاسخ می‌دهد: «اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند.

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    جزای طرف ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﺧﺮ ﺟﻤﺎﻋﺖ!


    ﺩﺭ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭﯼ ﺧﺮﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ
    ﮐﺮﺩﻧﺪ.
    ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﺑﻪ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭ ﻣﯽ
    ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﮔﻞ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﺍ
    ﮐﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﮑﯿﺪﻥ
    ﺷﯿﺮﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﻦ
    ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﺮ ﺍﺳﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺮ ﺭﺍ
    ﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺧﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻻﯼ
    ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ.
    ﺧﺮ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،
    ﻋﺮﻋﺮ ﮐﻨﺎﻥ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﮐﺸﺎﻥ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
    ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﮐﻨﺪﻭﯾﺸﺎﻥ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻉﺭﺑﺪﻩ ﺧﺮ،
    ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺪﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ
    ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ. ﺧﺮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
    ‏« ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺧﺎﻃﯽ ﺷﻤﺎ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ
    ﺑﮑﺸﻢ . ‏»
    ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﻫﺎﯾﺶ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭ
    ﺧﺎﻃﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ . ﺳﺮﺑﺎﺯﻫﺎ ﺯﻧﺒﻮﺭ
    ﺧﺎﻃﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ﻭ ﻃﻔﻠﮑﯽ ﺯﻧﺒﻮﺭ
    ﺷﺮﺡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺟﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ
    ﺧﺮ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻥ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺯ
    ﺭﻭﯼ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﻭ ﻋﻤﺪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ، ﺍﺯ ﺧﺮ ﻋﺬﺭ
    ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
    ‏« ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ‏»
    ﺧﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﺮﻋﺮﺵ ﮔﻮﺵ ﻓﻠﮏ ﺭﺍ
    ﮐﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺧﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻩ
    ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻢ. ﻣﻠﮑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺣﮑﻢ
    ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺭﺍ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
    ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺑﺎ ﺁﻩ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
    ‏« ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺮ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ
    ﺯﺩﻡ . ﺁﯾﺎ ﺣﮑﻢ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟ ‏» ﻣﻠﮑﻪ
    ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﺎﺳﻒ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
    ‏« ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺣﻖ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ
    ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺮ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻃﺮﻑ ﺷﺪﯼ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ
    ﻭ ﺳﺰﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺮ ﻃﺮﻑ ﺷﻮﺩ، ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ...!!!


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    من عقابی بودم که نگاه یک مار
    سخت آزارم داد
    بال بگشودم و سمتش رفتم
    از زمینش کندم
    به هوا آوردم
    آخر عمرش بود که فریب چشمش ، سخت جادویم کرد
    در نوک یک قله ، آشیانش دادم که همین دل رحمی ، چه به روزم آورد
    عشق ، جادویم کرد
    زهر خود بر من ریخت
    از نوک قله زمین افتادم
    تازه آمد یادم ، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
    آشیانِ خود را به نگاهی دادم .....

     

     

    http://www.axgig.com/images/70277960783488682222.jpg



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی كم رفت و آمد می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسر بچه‌ای یک پاره آجر به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل برخورد كرد. مرد پا روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد. وقتی دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است، به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك گریان و با اشاره دست، توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلج‌اش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كرد و گفت: “اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می‌كند. هر چه منتظر ایستادم و كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادرم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردن‌اش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم این پاره آجر را به سمت‌تان پرتاب کنم.”
    مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت… برادر پسرك را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشین‌اش شد و به راه خود ادامه داد…
    در زندگی چنان با سرعت حركت نكنیم كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما به سوی‌مان پاره آجر پرتاب كنند!
    خدا در روح ما زمزمه می‌كند و با قلب ما حرف می‌زند. اما بعضی اوقات، زمانی كه وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می‌شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.
    این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    داستان کوتاه سرزنش


    پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
    شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”
    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

    داستان کوتاه هاچیکو


    این یک داستان واقعی است:
    در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.
    این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
    پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.
    در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارس ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی‌ماند.
    وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
    تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.
    در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگی اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاهش بنا شد.
    آقای جیتارو ناکاگاوا نخست وزیر ژاپن انجمن برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.

     

     پ ن : تا اونجا که من خبر دارم فیلمی هم ازین داستان جالب ساخته شده که بسیار زیباست

    اطلاعات بیشتر در ادامه مطلب

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

     

     

    چه چیز انسان را زیبا می‌کند؟


    اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟»
    ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: «ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.»
    ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: «ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.»
    ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: «ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!»
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: «به این دو کاسه نگاه کنید. اولی از طلا درست شده است و درونش سم است و دومی کاسه‌ای گلی است و درونش آب گوارا است، شما از کدام کاسه می‌نوشید؟»
    شاگردان جواب دادند: «از کاسه گلی.»
    استاد گفت: «ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه‌ها ﺭﺍ در نظر گرفتید، ﻇﺎﻫﺮ آنها ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا می‌کند درونش و اخلاقش است. باید سیرتمان را زیباکنیم نه صورتمان را.»

     

     

     

     

     


    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     

    وقتی که نوجوان بودم، شبی با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیمجلوی ما خانواده ای پرجمعیت ایستاده بود.به نظر می رسید وضع مالی خوبی ندارندشش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـددوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.

    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسیدچند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب دادلطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالانمتصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد.

    پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسیدببخشید، گفتید چه قدر؟متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کردناگهان رنگ صورت مرد تغییر كرد و نگاهی به همسرش انداختبچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرك بودندمعلوم بود که مرد پول کافی نداشتو نمی دانست چه بكند و به بچه هایی كه با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگویدناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداختسپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفتببخشید آقا، این پول از جیب شما افتادمرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفتمتشکرم آقا.

    مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد ...

    بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار كردم و آن زیباترین سیركی بود كه به عمرم نرفته بودم.

     

     

     



    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  •  

     


    درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد.

    چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.

    کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.

    کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

    درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

    آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

    کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

    درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

    چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

    خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.

    پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد...

    روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.

    ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت:

    نه من کریمم نه تو.

    کریم فقط خداست،

    که جیب مرا پر از پول کرد

    و قلیان تو هم

    سر جایش هست!!!

     

     

     

     

     

    نویسنده : سید محمد

  • ترجمه متون انگلیسی شما با قیمتی استثنایی کلیک کنید
  • ذات گرگ

     

    http://axgig.com/images/38177707223845997818.jpg

     

    گرگ عاشق شده بود
    عاشق طعمه اش ...
    نزدیکش شد
    بوییدش
    بوسیدش و
    با دندان گلویش را درید ...
    افسوس ...
    "ذات" احساس نمی شناسد...!!

     

     

     


    نویسنده : سید محمد
    آمار سایت
    آمار مطالب
    کل مطالب : 349
    کل نظرات : 70
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا : 3

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 91
    باردید دیروز : 283
    گوگل امروز : 1
    گوگل دیروز : 1
    بازدید هفته : 374
    بازدید ماه : 1,607
    بازدید سال : 11,339
    بازدید کلی : 46,453
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    جستجو